در آسمان شعر و ادب

آفتاب برآمده
آسمان پیراهنِ آبی اش را پوشیده است
همه چیز
گرم و خوب و نزدیک به رنگ چشم های توست
باد از شمال غربی
به جز طعم صدای تو
هوهوی هیچ غریبه ای را
باخود نمی آورد
دنیا شبیه صبح اول اردیبهشت آن سالهاست
زمین باور کرده است
که ملکوت
همین دودریچهء نیمه بازنگاه تو
به پروانه هاست
بوی ساقه های نورس انگور
در خیال خدا پیچیده ست
دست در دفترش برده
چیزی مثل نگاه شرمگین آن روزهایمان
بر صورت گلهای بنفشه ترسیم کرده است
بالاخره ،طاقت سکوت هم تمام می شود
عزیز من؛
واینهمه حرف
دامن ابری را می گیرندُ
روزهای مانده تا صبح عید را تعمید می دهند
فرزانه بابابی

نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


بهانه داده ای دست باد

که اسمت در سینه ام بوزد

و خواستنت را

به سمت جنون ببرد

جنون را می بری در آستانه ء کلمات

که یکی یکی به رقص بیایندُ

نامت را ردیف کنند

در سطرهای شعرهام

خیال خدا را هم بهم ریخته ای

که کلمات را می گیری از فرشتگان

تعمید می دهی در گلویت

وبه دیدارم می آیی

من اما می خواهم

که از چشم های تو

تا دورترین حس گمشده ام

بی تردید ببارم

ونشانی آفتاب را

در صدای تو  پیدا کنم

حالا که بهانه داده ای دست آسمان

که امروز را، آبی بماند

فرزانه بابایی


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


می گویند نویسندگان همان شاعران هستند که نتوانسته اند در عرصه شعر چیزی بشوند!

شعر سرودن چندان کار ساده ای نیست ...

این  را نوشتم که دوستانی که هنوز به من لطف دارند و وبلاگم را می خوانند بدانند که دلیل تاخیرم در به روز کردن چیست.

وگرنه" حقه مهر بدان نام ونشان است که بود..."

 

از این حرفها گذشته تازه ترین اثراستاد  سید علی صالحی به نام" رد پای برف تا بلوغ کامل گل سرخ "را انتشارات نگاه منتشر نموده است.چند سطر کوتاهی الان در ذهنم هست که برای آشنایی با فضای این مجموعه می نویسم:

عشق

در سرزمین من

همین است

من

 کُشنده خوابهای خویش را دوست می دارم.

 

 

 


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 زیر پوستم

اشاره عجیبی به لمس دستهات

واز هرپهلو که می چرخم

کابوس شده ای

 

.

.

خوب نگاهم کن

با خزر برگشته ام

گودی چشم هایم این روزها

بیخوابی شب ها

و قهوهء مدام تلخ تر صبح ها

حالا تو هی سیگار پشت سیگار

رویاهای مرا سیاه می کنی

قرار بود

سیب های زرد بیاوری برام

پاییز دارد تمام می شود

اما نیامدی.

 

فرزانه بابایی


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

شعری از
Edna St. Vincent Millay
 
...
به خاطر نمی آورم
چه وقت از سال، سال پیر می شود
اکتبر – نوامبر –
و او چقدر از سرما بدش می آمد
پرستو ها را تماشا می کرد
که در آسمان گم می شدند
و با آهی عمیق
  از پنجره برمی گشت
و فصل خش خش برگ های قهوه ای
روی زمین
و صداهای عجیب و غریب باد ،
درون دودکش،
نگاهی به اطرافش می انداخت
که ای کاش آن نگاه را از خاطر می بردم،
نگاه موجودی مقدس نشسته در آشیان.
غروب، زیبا بود
و برفی که آرام آرام می بارید
و شاخه های عریان
که تلو تلو می خوردند
اما برایش غرش آتش
زیبا بود
و گرمای لحاف
و جوشیدن کتری.
نمی توانم به خاطر بیاورم
چه وقت از سال، سال پیر می شود
اکتبر – نوامبر –
و او چقدر از سرما بدش می آمد

نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

در تکلم کورباش کلمات
چشم های خسته ی مرا از من گرفته اند
اما من
اشاره به اشاره
از حیرت بی باور شب
به تشخیص روشن روز خواهم رسید.
پس زنده باد امید!
 

/زیارتنامه مرغ سحر وهم خوانی دختران خردادماه /تازه ترین اثر سید علی صالحی/نشر چشمه


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

بگذار کسی نداند دوستت دارم
هر روز از مسیرِ رنگین‌کمان
به هم سر بزنیم
پنج‌شنبه‌ها
اتفاقی تو را در ماشینم ببینم
... شنبه‌ها
پنجره را باز کنم
تو آن‌جا نشسته‌باشی

بگذار کسی نداند دوستم داری
هر روز ستاره برایم بفرستی
کسی نداند ستاره یعنی چه

بگذار کسی نفهمد زیبایی
و زنی که با لباس‌های رنگی
از خواب‌هایِ من عبور می‌کند
برایِ دیگران
یک سایه باشد

پنهان از چشم‌ها
بیا زیرِ بوته‌هایِ یاس بخوابیم
و بوته‌هایِ یاس
استعاره از هیچ‌چیز نباشد

نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

خفته بودم و او
درگشود به رویاهای من.
به تاراج برد رویایی را که در آن می‌زیستم
و مالک من شد
چنان عشق ورزید
... که از خواب برمیخواستم نیمه‌شبان
انگار که صلات ظهر است.

: کلارا خانس

نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


خواهش می کنم نامم را بخوان

خواهش می کنم مرا به نام کودکی ام بخوان

دل بسوزان به حالم و فقط یکبار دیگر مرا به نام کودکی ام بخوان

نامم را بخوان از آن روز دوری که باد وزیدن گرفت، خواهش می کنم

خواهش می کنم نامم را بخوان از آن روز دور

که بوته چای هنوز چند شکوفه داشت باقی در گوشه حیاطمان

که دانه های برف سبکبال می رقصیدند

مرا بخوان، خواهش می کنم

درباره شاعر: تولد: 1900 / مرگ: 1964 / شاعر ملی ژاپن در دهه بعد از جنگ دوم جهانی که آثارش در کتاب های درسی تمام مقاطع در آن سال ها به چشم می خورد. هایکوهای آزاد او با تاثیرپذیری از سمبولیست های فرانسوی و ایماژیست های آمریکایی که زمانی خواندنشان وظیفه تمام ژاپنی ها بود، در واکنشی قابل پیش بینی، در ژاپن امروز دیگر مورد توجه نیست. میوشی در مقام مترجم «گل های بدی» بودلر و «گزیده شعرهای چینی دوره تانگ» نیز شهرت دارد

 

 

خواهش می کنم نامم را بخوان

 


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

به بازوانت آویزانم
با نخی از شعر
هنوز خودم را می بینم
که سر فرو برده در سینه ات
بو می کشم
... بو می کشم
و تردیدم از آن است
که زیر آن پیراهن
  دلی باشد
که ترنجم را به خون کشد آخر!
صدایم کن!
تو یوسف نیستی! می دانم
و آن پیراهنی که با باد می آید
به نبضِ هیچ دلی نتپیده برایم
با این حال
درآغوشم بگیر
شاعر می شوم!

نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


،از کجایی تو، مسافرِ راه های دور

که می آرمی بر نوک درخت هایی که زمستان برهنه اشان کرده؟

نوک درخت ها خم می شوند

،در غبار، قوس پیدا می کنند، خش خش می کنند، نجوا می کنند

شمشیرهایشان را بر می کشند بر کرانۀ آسمان

من آن بالا را نگاه می کنم، صداهای دور را می شنوم

برگ های خشک تلنبار می شوند به روی برگ های خزان

در آفتاب گرم

غنچه های سخت دیگر شکل گرفته اند

اما آن بقچه های تنگ تنها خود باز خواهند شد

باد نیمروزی باز می ایستد در انتهای ژرف کوچه ها، زیر درخت ها، به روی سنگ ها

می پیچد به دور انگشتان سختِ منِ مسافر

پس آرام می گیرد بر نوکِ انگشتِ کوچکم که نشان می دهد راه سفر امروزم را

 

درباره شاعر: تولد: 1900 / مرگ: 1964 / شاعر ملی ژاپن در دهه بعد از جنگ دوم جهانی که آثارش در کتاب های درسی تمام مقاطع در آن سال ها به چشم می خورد. هایکوهای آزاد او با تاثیرپذیری از سمبولیست های فرانسوی و ایماژیست های آمریکایی که زمانی خواندنشان وظیفه تمام ژاپنی ها بود، در واکنشی قابل پیش بینی، در ژاپن امروز دیگر مورد توجه نیست. میوشی در مقام مترجم «گل های بدی» بودلر و «گزیده شعرهای چینی دوره تانگ» نیز شهرت دارد.؛

 

 


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


تو را داشتم ،
مرا داشتی  ،
تو آبی بودی که از میان دستانم ریخته شدی . 
 بهتر است که روزی چیزی را داشته باشی ،
 تا اینکه آن را هرگز نداشته باشی .
زندگی ما را سر جای خودمان نشاند .
 زندگی از دماغمان در آورد .
زندگی  یک  صدا زیرتر خواندن را به ما آموخت .
سر خم کردن را .
و بعد گفتن این که : سپاس زندگی  .
 سپاس که هنوز اجازه دارم باشم .
و این که لازم نیست دیگر  از فقدان بترسی ،
 چرا که تو همه چیز را از دست داده ایی ،
یا بسیاری را .
 آزادی متناقصی که حاصل اش  فقدان است .
که تو باید می مردی
 تا من  این چیزها را  اینگونه شفاف ببینم .
اما به خاطر دیدن این چیزها است که ،
 خودم را خیلی به تو نزدیک می دانم ،
 تو در من نشسته ایی ، 
 خود را در من احساس کن .
تو را همراه خود دارم .
بیا . اجازه داری وارد شوی .
تو را با خود به کافه می برم ، 
پیش دوستانت ،
تو را با خود به سینما می برم ،
به رستوران مورد علاقه ات ،
به دریا ( جایی که قول می دهم زیاد دور نشوم )،
به موسیقی ای که دوست داشتی گوش میدهم .
هر چقدر هم که مرده باشی ،
تو را در خانه ات حس می کنم ،
در فرزندانت ، در خودم .


kristien hermmerechts
از کتاب زبان بدون من
برگردان : شهلا اسماعیل زاده

نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


بیا بهار را

از همهء  این سالها کم کنیم

تو که خوب می دانی

آفتاب از میان پلک هایت آغاز می شود

وآن چند تار موی سفید

زمستان من است

حالا بیا

باران را بهانه کنیم

با نامه ها 1

فال بگیریم

خیس گریه شویم

اصلا بیا تمام این حرف ها را فراموش کنیم

همهء چهار شنبه ها که در راهی

من ذکر می خوانم

شاید صبح شنبه را

تو آغاز کنی!

 

فرزانه بابایی

1-نامه ها/سید علی صالحی/1374/مجموعه اشعار/موسسه انتشارات نگاه

 


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

 
وقتی دلبرانه پتو را بر سرت می کشی
در واقع می خواهی بگویی: بیا کنارم دراز بکش

... وقتی  در را پشت سرت  می بندی و با عجله  میروی
در واقع می خواهی بگویی : بیا  دنبالم

و وقتی می گویی : "دوستت دارم"
منظورت این است : مرا دوست داری؟

می بینی که شعر ضروری است
چرا که اگر من فقط "بله" بگویم
  هیچ معنایی نخواهد داشت .


Herman de Coninck
برگردان: مودب

نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


،او با دیگری رفت

.دیدمش که می رود

هنوز باد به نرمی می وزید

.بر جاده آرام

و این چشمانِ رنجور

.دیدند که او می رود

 

او به دیگری عشق می ورزد

.به روی زمین غرقه در گُل

،بوته گل سرخ را می گشاید

.آوازی سر می دهد

و او به دیگری عشق می ورزد

.به روی زمین غرقه در گُل

 

او دیگری را بوسه داد

.در کنار دریا

ماه به سانِ شکوفۀ پرتقال

.لغزید بر موج ها

و موج ها لغزان نشدند

.بر دریایِ خونِ من

 

او به ابدیت خواهد پیوست

.با دیگری

.آسمانها گوارا خواهند بود

(!خدا می گوید: خموش)

و او به ابدیت خواهد پیوست

.با دیگری

درباره شاعر: گابریلا میسترال (1957-1889) نام مستعار لوسیلا ده ماریا دل پرپتو سوکورو گودوی آلسایاگا است. شاعر، معلم، دیپلمات و فمینیست شیلیایی. در سال 1945، او نخستین آمریکای لاتینی بود که جایزه نوبل ادبیات را برد.

برگردان:کامیارمحسنین

 


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


هیچ می دانی

چهار میخم کرده ای به شعرهات؟

همین روزهاست

که پیاده روهای شهر را طی کنم

وبه جای دستهایت

سراغ سایه ات را بگیرم.

هی آقا،

سردردهای مکررت را

ریختی میان پلک هام

ومن آنقدر گریه کرده ام

که رنگ چشم هام رفته است

اما خیالت راحت

از میان این همه رنگ

تنها کندوی چشم های تو

عسل کوهپایه های سهند است.

حالا پرکشیده ای به آسمان

حلول می کنی در کلمات

می خواهی شفا دهی این زن کور-را؟

اما نمی دانی؛

سفر، رسم عقاب است و

ماندن ،رنج قمری بی پروبال

برای هرکه می خواندی آن ورد را

من ،سهم خودم را گرفتم از نفسهات

حالا دلتنگی ام هم

شبیه بیقراری های شماست...

 


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


از تنهایی‌های بزرگ و عمیق
از غم‌های ژرف و بی‌اساس
از اندوه‌هایی که
گلو را می‌فشارند
از رویاهای آبستن از بی‌زمانی
از پرسش‌هایی ابدی بدون
پاسخ
...از
ریسمان‌هایی که به هم می‌بندند دست‌ها را
از تلخ و شیرین مکرر نوستالژی
چنین
آفریده شد این زن
به فریاد و سکوت.

:

نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


http://www.farheekhtegan.ir/content/view/28410/40/

یک شعر از من در روزنامه فرهیختگان


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 به زودی .

به زودی .

 به زودی .

به زودی .

این به زودی کی خواهد بود ؟

 چه کلمه هراس ...انگیزی است این به زودی .

به زودی ممکن است یک ثانیه دیگر باشد .

به زودی می تواند یک سال طول بکشد .

 به زودی کلمه ای است هراس انگیز .

 این به زودی آینده را در هم می فشارد ،

آن را کوچک می کند

و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود .

 هر چه هست دودلی و تزلزل مطلق خواهد بود .

به زودی هیچ نیست

و به زودی چه بسا چیزهایی است .

به زودی همه چیز است .

به زودی مرگ است ...!

 هاینریش بل


نویسنده : فرزانه بابایی - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo