حرفی می خواهی بگویی

یوسف ،مسیح ، محمد
همه زیبایی ها
اصلا خود خداست
در آن دو دایره رنگین
که اسمش چشم های توست

منم که دارم نفس می کشم
حرف می زنم،راه می روم
این طور بیقرار

واین من نیستم
که ساکتم،صبورم و مدارا می کنم

من که اصلا نبوده ام
از لحن عاصی صدای تو خلق شده ام

حالا حرفی می خواهی بگویی
چیزی شبیه خداحافظ
اما بازهم نگاهت از من می گریزد
و صدایت دور می شود

خودت بگو
من از حرفهای نگفته ات
چه طور بفهمم
کی باید بروم...
فرزانه بابایی
 
/ 3 نظر / 6 بازدید
اشکان

سلام.از وبلاگت دیدن کردم.خسته نباشی.اگه دوست داشتی به وبلاگ من که با عکس ها و مطالب ترجمه شده از سایت های خارجی آپدیت میشه سر بزن.در ضمن قالبم طراحی میکنم و کدشو برا دانلود تو وبم میذارم.نظر یادت نره.منتظرم.ممنون.

امید

با سلام اتفاقا آدم می فهمد که کی باید برود بعضی مواقع اعتنا نمی کند و بعضی مواقع پاهایش نمی کشد که برود.ولی ایکاش اصلا نمی آمدیم که بعد رفتن انقدر سخت بشود.

ناصر نصیری

مثل همیشه قشنگه ... نوشتن کار زیبایی ست ... مرسی .