یک شعر معمولی،برای روزهای ابری...


به چشم های تو،
نمی توان فکر نکرد
که این روز
به خیر و خوشی تمام شود
و گریه نکرد!

و خیره نماند ،
به صورت آدم ها
که هی می آیند
می روند 
و هیچکدام تو نیستی

که آمده باشی
با چند شاخه نرگس
یا مثلا همان بادبادک سفید
که قرار بود نخ اش را بگیری و
من دست های تو را

و برویم
برویم خیلی بالا
آنقدر که ابرها 
دیگر گیر نکنند به چشم های من

و آسمان اعتراف کند- بالاخره-
که کم آورده است از رنگ پیراهنت!

فرزانه بابایی

/ 6 نظر / 13 بازدید
خشایار

نمیدونم باید به خودم تبریک بگم که فهمیدم شعر رو یا به شما تبریک بگم که چه قلم ملموسی دارین! براووو نه در این حد ولی عاپم! منو بخونید عمه جان

نگین

فرزانه نازنین نوشته شما مرا برد به انچه که نه میتوان گفت و نه نوشت.... افسوس که چشمه ی ِ چشمانم خشکیده ، وگرنه یک دلِ "سیر" برای "او" به یاد "او" -عزیز مهربانم- میگریستم که دیگر نیست و ای کاش بود و میخندید-چون همیشه وهمیشه- و ما هم میخندیدیم که "او " هست... دریغ دریغ و افسوس ممنون از نوشته ی زیبایت، ♥

مجتبی

چه شعر زیبا و با احساسی... متشکرم

h.r

سلام فکری به حال من کن فکری به حال چشمات آخه گرفته در دست حال دلم رو چشمات من که دیر میام اما شماهم انگار زود نمیاین فاصله زمانی شعرهاتون زیاد شده ولی همچنان زیباست اگه از شهر ما رد شدین خبر بدین

مریم

سلام مادر ترزای عزیز یادمه یک بار علی رضا گفت : شعرهای فرزانه رو خوندم و دیدم خیلی قوی تر و زیباتر از اونیه که توی کلاس می شنویم. خواستم بگم راست گفت. شعرت رو خوندم و کلی حال کردم .شاید یکی از دلایلی که این اتفاق می افته اینه که توی جمع همه می خوان یک نکته ای یا بهتره بگم ایرادی از شعر ها پیدا کنند و همین باعث میشه نتونند لذت ببرن اما وقتی خودمون توی خلوتمون می خونیم ، می بینیم انصافا شعر خوبی بوده. (منظورم از ایراد گیرها علی رضا نبود ، علی واقعا بی شیله پیله ست) به هر حال شعر هات رو دونه دونه خوندم و لذت بردم . خسته نباشی مهربان