دوباره مرا درهاله دروغهایت بپیچ

یکی از همین روزها

قید آمدنت را می زنم

به رگهای دستم

به شاهرگم

اما تا پلک هایم رویهم بیفتد

بازهم

به رنگ چشم های تو فکر می کنم

حالا

چتر سیاهت را بردار

کت خاکستری ات  را بپوش

می خواهم تو را

به بارانی ترین فصل چشم هایم ببرم!

 

فرزانه بابایی

/ 5 نظر / 6 بازدید
پوریا پرانا

[دست] :) یکی از همین روزا قید آمدنت را می زنم کنار وُ زمان ِ جمله را آینده ی بعید می کنم پ.ن: آینده ی بعید تو انگلیسی وجود داره

nafas

اما تا پلک هایم رویهم بیفتد بازهم به رنگ چشم های تو فکر می کنم...

dorisa

[لبخند]حیف باران دلت که برای دل این بی ثمران میبارد..!.. سلام..واقعا قشنگ بود..بی نهایت عالی..خیلی خوش حالم که جایی هست تا بتونم شعرای زیبای شمارو بخونم..واقعا ممنون....!

سپید

عمه دیگه سری به ما نمیزنی دوست دارم[گل][نیشخند][زبان][دلقک]

ارش

چتر سیاهت را بردار کت خاکستری ات را بپوش می خواهم تو را به بارانی ترین فصل چشم هایم ببرم واقعا قشنگ بود